گاهی چشم هایم را میبندم و تورا تصور میکنم اما چهره ات اخیرا مدام در تصوراتم محو تر و محو تر میشود.
دیگر نمیدانم از تو چیزی باقی مانده یا فقط خاطره ای فرسوده از تو هست که هنوز روی قلبم سنگینی میکند.
یه حیف که با وجود این همه تلاش هیچ وقت حتی لحظه ای در ذهنت ندرخشیدم.
من ماندم
با رویاهایی که از هم پاشیده شد.
هنوز هم گاهی شب ها از خواب میپرم انگار که هنوز هم فرصت هست
انگار هنوز هم میتوانم برای آخرین بار صدایت را بشنوم، اما نیستی.
دیگر هیچوقت نخواهی بود.
ای کاش از من خشمگین بودی
ای کاش بر سرم فریاد میزدی
اما آن سکوت لعنتی ات با آن بی اعتنایی کشنده ای که هزار بار دردناکتر از هر خداحافظی بود ، تیشه بر ریشه ام میزدند.
فکرش را نمیکردم که زنده بمانم اما هنوز هم زنده ام .
شاید اگر روزی خودت هم عاشق شوی.
روزی که دیگر همه چیز از میان ما رفته باشد، بتوانی حال مرا درک کنی.
اما آن روز تو فقط یک تماشاچی خواهی بود.
یک تماشاچی که به صحنه ی پرفروغ زندگی من در تاریکی چشم دوخته است.
امیدوار دارم این آخرین نامه ای باشد که برای تو مینویسم.
- ۱ نظر
- ۱۵ فروردين ۰۴ ، ۱۴:۵۳