Mandana sadat

۰۱
سلام خوش آمدید

۶ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

گاهی چشم هایم را میبندم و تورا تصور می‌کنم اما چهره ات اخیرا مدام در تصوراتم محو تر و محو تر میشود.

دیگر نمی‌دانم از تو چیزی باقی مانده یا فقط خاطره ای فرسوده از تو هست که هنوز روی قلبم سنگینی می‌کند.

یه حیف که با وجود این همه تلاش هیچ وقت حتی لحظه ای در ذهنت ندرخشیدم. 

من ماندم 

با رویاهایی که از هم پاشیده شد.

هنوز هم گاهی شب ها از خواب میپرم انگار که هنوز هم فرصت هست 

انگار هنوز هم می‌توانم برای آخرین بار صدایت را بشنوم، اما نیستی. 

دیگر هیچوقت نخواهی بود. 

ای کاش از من خشمگین بودی 

ای کاش بر سرم فریاد میزدی 

اما آن سکوت لعنتی ات با آن بی اعتنایی کشنده ای که هزار بار دردناک‌تر از هر خداحافظی بود ، تیشه بر ریشه ام می‌زدند. 

فکرش را نمیکردم که زنده بمانم اما هنوز هم زنده ام . 

شاید اگر روزی خودت هم عاشق شوی. 

روزی که دیگر همه چیز از میان ما رفته باشد، بتوانی حال مرا درک کنی. 

اما آن روز تو فقط یک تماشاچی خواهی بود. 

یک تماشاچی که به صحنه ی پرفروغ زندگی من در تاریکی چشم دوخته است.

امیدوار دارم این آخرین نامه ای باشد که برای تو مینویسم. 

  • ۱ نظر
  • ۱۵ فروردين ۰۴ ، ۱۴:۵۳
  • ماندانا السادات

هنوز هم یادت هست که قبلا اسم من رو چطوری صدا میکردی؟ 

یک کلمه ی خیلی ساده بود اما وقتی تو میگفتی انگار که روح می‌گرفت. 

حالا الان اون اسم مرده

نه به خاطر زمان 

نه به خاطر فراموشی 

به خاطر تو 

تو خودت اسم من رو انداختی یک گوشه تا به حال خودش تلف بشه. 

جوری وانمود کردی که انگار هیچوقت مهم نبوده و من به شکل احمقانه ای سعی کردم ، باور کنم که حق با تو بوده و هیچ چیز ارزش نگه داشتن نداشته. 

تو، همیشه فکر میکردی که میتونی بدون سر و صدا از کنار بقیه بری و هیچ ردپایی از خودت به جا نذاری.

من به تو زیادی امیدوار بودم. 

امید داشتم که تو فرق داری و قرار نیست که قصه ی من مثل قصه های شکست دوستان و اطرافیانم تکراری بشه، اما شد و چه زخم یادگاری از این غم آشنای همیشگی برای من گذاشت. 

انگار دنیا قسم خورده که یادت رو از ذهنم پاک نکنه. 

بازی بی رحمانه ای بود مگه نه؟

رها کردی 

همه چیز را رها کردی 

اما من هنوز هم با چیز هایی دست و پنجه نرم میکنم که تو ساختی. 

انگار آدمایی مثل تو فقط برای زخمی کردن و رفتن میان. 

یک زخمی هست که هیچوقت کهنه نمیشه فقط آدم یاد میگیره که چطور باهاش زندگی کنه. 

تو برای من دقیقا همین زخم هستی که هرچقدر هم روش خاک بریزم آخر سر باز هم دوباره در یکی از  قسمت های  شکسته ی قلب من ریشه می‌کنی و سر باز می‌کنی.

  • ۰ نظر
  • ۱۳ فروردين ۰۴ ، ۱۹:۵۲
  • ماندانا السادات

تو همیشه اینجا بودی اما هیچوقت نبودی 

یه سایه بودی ، هم قَدِ تنهایی من... 


انگاری هنوزم که هنوزه یک گوشه ای از دلم منتظره ، با این که میدونم برگشتی دیگه درکار نیست. 

میدونی، همیشه سوال هایی که جوابی براشون پیدا نمیشه مثل یک خوره توی ذهنت می‌مونن. انگار میخوان که جواب خودشون رو پیدا کنند. میخوان که حل بشن، اما تو هیچوقت قرار نبود به تمام این سوال هایی که من رو باهاشون تنها گذاشتی جوابی بدی، چون تو یک سراب بودی ... یک تصویر محو که هیچوقت نمیشه لمسش کرد. 

همیشه با خودم فکر میکردم ،توی اون گوشه ی تاریک قلبت یه نور کوچیک برای من هست که باعث میشه یک روزی یک جایی یاد من بیفتی و بالاخره بگی که اشتباه کردی. 

اما حالا میفهمم که تو هیچوقت قرار نبود که برگردی 

چون تو هیچوقت واقعا کنارم نبودی! 

فقط یک سایه بودی 

که وقتی خورشید غروب کرد 

تو هم رفتی توی تاریکی 

محو و گم شدی. 


  • ۰ نظر
  • ۱۲ فروردين ۰۴ ، ۲۲:۴۶
  • ماندانا السادات
تا همین چندسال پیش من و تو چیزی بیشتر از تنها دو اسم در خاطرات هم بودیم. 
من پیش خودم خیال می‌کردم که اگر خودم را همانطور که هستم نشانت دهم برایت کافی خواهم بود،
ولی مثل این که از همان اول تو مرا کسی می‌دیدی که هیچ شباهتی هم به من  نداشته.
از این که آن موقع چنین فکر ساده لوحانه ای  با خودم می‌کردم واقعا شرمسارم‌. 
حالا، بعد از این همه وقت درونت هنوز هم پر از زخم هایی هست که هیچوقت نخواستی کسی آن هارا ببیند.
نگو که همه چیز را فراموش کرده ای. 
 نگو که تمام حرف هایی که به هم زدیم بی معنی بوده. 
نگو که تمام آن مکالماتی که با همین انگشت هایم تایپ کردم بی اهمیت بوده اند. 
اگر واقعا هیچ اهمیتی نداشت پس چرا من هنوز هم که هنوزه فراموش نکرده ام؟
تو پیش از آن که فرصتی به من بدهی،
پیش از آن که حرف هایی که زدم را بفهمی،
مرا درون ذهن خودت کشتی. 
اما با تمام این اوصاف هنوز هم می‌توانم درکت کنم. 
شاید برای تو ساده تر بود که من را مقصر همه چیز بدانی 
و به جای رو به رو شدن با حقیقت ‌فرار کنی. 
تو مرا از دست دادی نه به خاطر چیزی که من بودم ، بلکه به خاطر چیزی که تو در من دیدی. 

_کسی که روزی میشناختی 
  • ۰ نظر
  • ۱۱ فروردين ۰۴ ، ۱۸:۲۷
  • ماندانا السادات

نمیدونم چرا هنوزم تورو توی سایه های گذشته م میبینم.

شاید این یک عادت شده یا یک وسواس ذهنی که قرار نیست به این زودی ها از دستش راحت بشم. 

میدونی؟ 

ما، یک زمانی دوتا هم مسیر خیالپرداز بودیم. شاید قرار نبود کنار هم بمونیم ولی حداقل لیاقت این رو داشتم که با یک خداحافظی درست ترک بشم، اما تو هیچوقت خداحافظی نکردی فقط رفتی.

تو به من یاد دادی که میشه بخشی از وجود آدم هارو بکشی بدون این که واقعا بمیرند و حالا من هنوز هم دارم به زندگیم ادامه میدم با وجود این که جای خالی چیزی که تو در من به قتل رساندی را هر روز به محض بیدار شدن از خواب حس میکنم. 

شاید برای همین است ک تو دیگر از من یادی نمیکنی به هرحال تو که چیزی از دست ندادی که بخواهی تازه یادش هم بکنی. 

چیزی... 

من هیچوقت قرار نیست از تو بپرسم؛ من برای تو چه بودم؟ 

چون آدم عاقل که نباید سوالی که خودش جوابش را می‌داند بپرسد، مگه نه؟ 

حقیقتا هیچ چیز! 

  • ۰ نظر
  • ۱۰ فروردين ۰۴ ، ۲۲:۴۹
  • ماندانا السادات

رازی برای بقا...

شاید این اسم رو هنوزم به یاد داشته باشی.

شاید بعده ها برای سرزدن به عزیز دردانه ات وقتی گذرت به اینجا بخورد لحظه ای در این صفحه مکث کنی و بگذری. 

همانطور که همیشه همین کار را با من میکردی. 


روزی تو برای من مثل یک شهر عجایب بودی اما حالا میبینی؟

ما چیزی بیشتر از غریبه برای هم نیستیم. 

هرچه باشد در این کار استعداد فوق‌العاده ای داشتی 

خیلی خوب همیشه ترک کردن را بلد بودی 

بلد بودی چگونه دیگران را به حال خودشان رها کنی 

و من یه ساده لوح بودم که گمان می‌کردم تو هیچوقت این کار را با من نمیکنی :) 

اما من؟ 

هنوز هم بین گذشته و حال معلقم، گاهی به جاهایی که رد پای تو هنوز مانده است سر میزنم با این که می‌دانم دیگر به تو بر نمیگردم. 

گاهی فکر میکنم اگر روزی تورا ببینم دست به چه کاری میزنم 

احتمالا هیچ کار،شاید فقط خنده ام بگیرد و بخندم مثل تمام دفعاتی که وانمود کردم همه چیز مرتب است و خوبم. 


ولی انتهای تمام اینها می‌دانی حقیقت چیست؟ 

اینست که تو دیگر آن آدمی که می‌شناختم نیستی 

و من هم نیستم. 

اشتباه نکن 

من برعکس تو از آن زمان های آخر کرونا تا اکنون  رنگ عوض نکرده ام 

تو هیچوقت سعی نکردی که حتی برای یک بار مرا نظاره کنی. 

حالا فقط این جمله ی آهنگین از تو در یاد من مانده است 

Somebody that I used to know 

  • ۲ نظر
  • ۰۹ فروردين ۰۴ ، ۰۱:۴۷
  • ماندانا السادات

سلام
این اولین وبلاگ منه
شاید حتی آخرینش بازه
شاید الان از خودت بپرسی پس هدفم از ایجاد کردن یه همچین چیزی
چیه؟؟
راستش رو بگم نمیدونم
فقط امروز عصر کتری رو گذاشتم جوش بیاد
چای دم کردم
درحالی که مامانم داشت به تلویزیون نگاه می‌کرد
و تخمه میشکست داشتم نگاهش می‌کرد
بعدش یه لیوان چای ریختم و با خودم فکر کردم چطوره یک وبلاگ بزنم و بشینم توش از افکار ،هذیان ها، احساسات، شعرها ،متن ها ،آهنگ ها ، خاطرات ، و هرچیزی که توی دنیای واقعی برای کسی تعریف نمیکنم بنویسم.

میدونی آدم ها کی دست به نوشتن میزنن ؟
وقتی کسی به حرفی که میزنن گوش نمیکنه...

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی