Somebody that I used to know:letter 2
نمیدونم چرا هنوزم تورو توی سایه های گذشته م میبینم.
شاید این یک عادت شده یا یک وسواس ذهنی که قرار نیست به این زودی ها از دستش راحت بشم.
میدونی؟
ما، یک زمانی دوتا هم مسیر خیالپرداز بودیم. شاید قرار نبود کنار هم بمونیم ولی حداقل لیاقت این رو داشتم که با یک خداحافظی درست ترک بشم، اما تو هیچوقت خداحافظی نکردی فقط رفتی.
تو به من یاد دادی که میشه بخشی از وجود آدم هارو بکشی بدون این که واقعا بمیرند و حالا من هنوز هم دارم به زندگیم ادامه میدم با وجود این که جای خالی چیزی که تو در من به قتل رساندی را هر روز به محض بیدار شدن از خواب حس میکنم.
شاید برای همین است ک تو دیگر از من یادی نمیکنی به هرحال تو که چیزی از دست ندادی که بخواهی تازه یادش هم بکنی.
چیزی...
من هیچوقت قرار نیست از تو بپرسم؛ من برای تو چه بودم؟
چون آدم عاقل که نباید سوالی که خودش جوابش را میداند بپرسد، مگه نه؟
حقیقتا هیچ چیز!
- ۰۴/۰۱/۱۰