Mandana sadat

۰۱
سلام خوش آمدید

Somebody that I used to know:letter 2

شنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۴، ۱۰:۴۹ ب.ظ

نمیدونم چرا هنوزم تورو توی سایه های گذشته م میبینم.

شاید این یک عادت شده یا یک وسواس ذهنی که قرار نیست به این زودی ها از دستش راحت بشم. 

میدونی؟ 

ما، یک زمانی دوتا هم مسیر خیالپرداز بودیم. شاید قرار نبود کنار هم بمونیم ولی حداقل لیاقت این رو داشتم که با یک خداحافظی درست ترک بشم، اما تو هیچوقت خداحافظی نکردی فقط رفتی.

تو به من یاد دادی که میشه بخشی از وجود آدم هارو بکشی بدون این که واقعا بمیرند و حالا من هنوز هم دارم به زندگیم ادامه میدم با وجود این که جای خالی چیزی که تو در من به قتل رساندی را هر روز به محض بیدار شدن از خواب حس میکنم. 

شاید برای همین است ک تو دیگر از من یادی نمیکنی به هرحال تو که چیزی از دست ندادی که بخواهی تازه یادش هم بکنی. 

چیزی... 

من هیچوقت قرار نیست از تو بپرسم؛ من برای تو چه بودم؟ 

چون آدم عاقل که نباید سوالی که خودش جوابش را می‌داند بپرسد، مگه نه؟ 

حقیقتا هیچ چیز! 

  • ماندانا السادات

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

سلام
این اولین وبلاگ منه
شاید حتی آخرینش بازه
شاید الان از خودت بپرسی پس هدفم از ایجاد کردن یه همچین چیزی
چیه؟؟
راستش رو بگم نمیدونم
فقط امروز عصر کتری رو گذاشتم جوش بیاد
چای دم کردم
درحالی که مامانم داشت به تلویزیون نگاه می‌کرد
و تخمه میشکست داشتم نگاهش می‌کرد
بعدش یه لیوان چای ریختم و با خودم فکر کردم چطوره یک وبلاگ بزنم و بشینم توش از افکار ،هذیان ها، احساسات، شعرها ،متن ها ،آهنگ ها ، خاطرات ، و هرچیزی که توی دنیای واقعی برای کسی تعریف نمیکنم بنویسم.

میدونی آدم ها کی دست به نوشتن میزنن ؟
وقتی کسی به حرفی که میزنن گوش نمیکنه...

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی