Mandana sadat

۰۱
سلام خوش آمدید

Somebody that I used to know

جمعه, ۹ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۴۷ ق.ظ

رازی برای بقا...

شاید این اسم رو هنوزم به یاد داشته باشی.

شاید بعده ها برای سرزدن به عزیز دردانه ات وقتی گذرت به اینجا بخورد لحظه ای در این صفحه مکث کنی و بگذری. 

همانطور که همیشه همین کار را با من میکردی. 


روزی تو برای من مثل یک شهر عجایب بودی اما حالا میبینی؟

ما چیزی بیشتر از غریبه برای هم نیستیم. 

هرچه باشد در این کار استعداد فوق‌العاده ای داشتی 

خیلی خوب همیشه ترک کردن را بلد بودی 

بلد بودی چگونه دیگران را به حال خودشان رها کنی 

و من یه ساده لوح بودم که گمان می‌کردم تو هیچوقت این کار را با من نمیکنی :) 

اما من؟ 

هنوز هم بین گذشته و حال معلقم، گاهی به جاهایی که رد پای تو هنوز مانده است سر میزنم با این که می‌دانم دیگر به تو بر نمیگردم. 

گاهی فکر میکنم اگر روزی تورا ببینم دست به چه کاری میزنم 

احتمالا هیچ کار،شاید فقط خنده ام بگیرد و بخندم مثل تمام دفعاتی که وانمود کردم همه چیز مرتب است و خوبم. 


ولی انتهای تمام اینها می‌دانی حقیقت چیست؟ 

اینست که تو دیگر آن آدمی که می‌شناختم نیستی 

و من هم نیستم. 

اشتباه نکن 

من برعکس تو از آن زمان های آخر کرونا تا اکنون  رنگ عوض نکرده ام 

تو هیچوقت سعی نکردی که حتی برای یک بار مرا نظاره کنی. 

حالا فقط این جمله ی آهنگین از تو در یاد من مانده است 

Somebody that I used to know 

  • ۰۴/۰۱/۰۹
  • ماندانا السادات

نظرات (۲)

متنی که نوشتی رو به سختی درک کردم ماندانا...

امیدوارم این حس ها رو تجربه نکرده باشی...

اگه حقیقت داشت بابتشون متأسفم🥲🥲💔💔
  • ماندانا سادات حسینی
  • ممنونم عزیزم
    متاسفانه بله
    به هرحال کاریه که دیگه شده
    ممنونم بابت نظرت 🌷🌱

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    سلام
    این اولین وبلاگ منه
    شاید حتی آخرینش بازه
    شاید الان از خودت بپرسی پس هدفم از ایجاد کردن یه همچین چیزی
    چیه؟؟
    راستش رو بگم نمیدونم
    فقط امروز عصر کتری رو گذاشتم جوش بیاد
    چای دم کردم
    درحالی که مامانم داشت به تلویزیون نگاه می‌کرد
    و تخمه میشکست داشتم نگاهش می‌کرد
    بعدش یه لیوان چای ریختم و با خودم فکر کردم چطوره یک وبلاگ بزنم و بشینم توش از افکار ،هذیان ها، احساسات، شعرها ،متن ها ،آهنگ ها ، خاطرات ، و هرچیزی که توی دنیای واقعی برای کسی تعریف نمیکنم بنویسم.

    میدونی آدم ها کی دست به نوشتن میزنن ؟
    وقتی کسی به حرفی که میزنن گوش نمیکنه...

    طبقه بندی موضوعی
    کلمات کلیدی